سلام بر 3-4 نفری (یا بیشتر حالا) که منتظر خبر مرگ بعدیم (پست بعدی) من اینجا بودن. تو حس و حال خوبی نیستم که از اینجور چیزا بنویسم اما چیکار کنم دیگه بزار بنویسیم 40-50 سال دیگه میدیم بچمون بخونه یکم بهمون بخنده. (میدونم دارید فحشم میدید برم سره اصل قضیه). اوکی...
امروز که یه روز بعد از تعطیلات عید نوروز هست رفتیم جهنم همیشگی { های اسچول ((: } نشستیم و تمامی مباحث و صحبت های چرند استاد دماغ رو درباره مدارهای موازی و اندوکتانس ها و سپس سفر به جاده چالوس و ریزش کوه و کاشتن گل شمعدونی در ماسه خیس گوش دادیم که صدای شیپور اسرافیل (زنگ های اسچول) اومد و مثل دیوانه های تیمارستانی از محیط های اسچول فرار کردیم به سمت بیرون. رفیق عزیز بنده به یاد قدیم گفتن بیا بریم یه سری به بازی های xbox360 و ps3 بزنیم و بلکه یکی هم بخریم. ما هم از خدا خواسته رفتیم و بالاخره یکی انتخاب کردیم و خواستیم بیایم بیرون که تا هیکل قناسم (املاش رو بلد نیستم) تکون دادم و برگردوندم دیدم یا امام حسین چشمتون روز بد نبینه johnny big ( های اسچول منیجیر : مدیر بابا) با اون سیبیل های چخماخی نازش جلو صورت من مثل ازرائیل ظاهر شد در اون لحظه تمام خاطرات زندگیم در یک ثانیه جلوی چشمم فلش بک خورد و آماده مرگ شدم. دیدم سلام و علیک میکنه ما هم از خدا خواسته دستمال و برداشتیم و یه دستی به جناب مدیر کشیدیم (خودتون دیگه... بی شعور ها فکر ... عجب ها |-:) یه دفعه دیدم اون رفیق گاگول ما چنان پک رو زیر لباش قایم کرده و محکم چسبیده انگار بسات (املاش رو بلد نیستم) منقل و کوفت و زهر مار پهن کرده بودیم ، johnny هم که قربون چشمای نخودیش برم چنان دید میزد انگار پرونده های پروژه شاتل فضایی ناسا رو قایم کرده خلاصه به یه صورت پیچیده ای فرار کردیم و تا شعاع 5 کیلومتری اونجا نرفتیم فعلا. خدا عاقبتش رو بخیر کنه... ولی موندم اون اونجا چیکار میکرد 
+ نوشته شده در شنبه 14 فروردین1389ساعت 16:2  توسط اُسینـوس
|
همین الان، آره همین الان که اینو مینویسم تولدم هست خبره مرگم D: مثل اینکه تولد ما مصادف شده با تولد حضرت بدبختی خوب خوبه یه پیشرفتی از پارسال کردیم 3-4 نفرکی از یاهو تبریکی به هیکل ناقص بنده نثار کردن :-| اینجا که به یارو میگی تولدمه سریع میاد بوست میکنه : به به به به احسنت حاج سینا امشب شام مهمون توییم دیگه .. نخواستیم تولد D: تا شما هم دلتون هوس شام بنده رو نکرده تموم میکنم این پست رو. زیاد جالب نشد. ): --- خلاصه.کادو امسال ما که کمی هم چسبید بهمون: Joe satriani Signature Guitar Picks
تا خبر مرگ بعدیم بابای
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 21:4  توسط اُسینـوس
|
اگر خاطرتون باشه تو پست قبلي گفتم قضيه مو سر رو كلا من 2 نقطه از بدنم برام خيلي مهمه اولي مو دومي هم نگم بهتره D: چند روزي گذشت و يدفعه سره صبحي بود كه مدير متشخص و محترم گرامي گفت كه كسايي كه پريشون كردن خودشون برن يه صفايي به گيس هاشون بدن وگرنه خودم ميام ميكشمشون بيرون. خلاصه ما هم كه خسته شده بوديم و ميخواستيم ديگه بزنيم كه واسه عيد پريشون كنيم رفتيم به خراب شده هميشگي كه آرش جان سر ما رو صفا بده (آرش = آرايشگر اختصاصي بنده كه چند سالي هست به سر من صفا ميده و فينت موهاي من دستش اومده D:). رفتيم و نشستيم و اومد زد و يكم هم حرف زديم بعدش پا شدم كه برم. اولش متوجه شدم اخلاقش مثل هميشه نبود انگار مست بود D: خلاصه ما اومديم بيرون طبق معمول مثل اين نابيناها يه دستي به سر كچل شده مبارك كشيديم ديديم اون خط ريش ها و تا دمه بنا گوش اومده رو هم به خوبي زده اما مثل اينكه سمت راستي از سمت چپي بلند تر و پر تر هست. رفتيم خونه تو آينه ديديم بــــــله حسابي ر.ي.د به خط ريش هاي مقدس و مبارك بنده رفت D: بعدش خودم مجبور شدم بزنم كه البته يكم هم داغونشون كردم اما خلاصه ولش كن اول آخرش ميخوايم كچل بشيم ديگه ، و اون روز روزي هست كه ديگه اين بلاگ همون 4 سال يه بار هم آپ نميشه و خبر مرگ بنده رو مينويسن توش D:
+ نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 20:25  توسط اُسینـوس
|
خدا رو شاکر بودیم که عنگ (املا این کلمه رو بلد نیستم D:) بسیجی به ما نزده بودن که اونم زدن.
-- هنرستان نوآوران ، ساعاتی از صبح در حال چُرت زدن :
(حسین):
سینا پاشو پاشو جان گفت بیای دفتر مثل اینکه کارت داره. ( در این لحظه یه
فحش خوشگل نثار هیکل منگلش کردم ، به چه دلیل ؟ عرض میکنم. به این دلیل که
بنده حقیر 2 ماهی هست موی سر نزده و مدل دلخواه پریشان کرده و در کلاس
نشسته بودم (کتابی نوشتم) بعد من بیچاره دل حال جمع و جور کردن مو و پشت
مو و غیره بودم که ساسان جان بنده از ته کلاس کلاه شپش زده اش رو پرت کرد
گفت سرت کن ، گفتم اینو سرم کنم باید فاتهه کل مو رو بخونم ( کلاه
ساسان=کچلی ، پس نتیجه میگیرم کچلی سینا = مرگ او).
خلاصه
رفتیم تو دفتر دیدیم بلههههه. چند تا از این کله گنده های سوم کامپیوتر هم
آورده بودن گفتم جلاد ما هم آماده کردن از اونجا که بین 2 کلاس از قدیم
الیام جنگ بوده و هست یه سوت زدم بچه های با مرام دوم و سوم برق با انواع
سیم چین ، دمباریک ، سیم فاز ، سیم نول و یک عدد ترانسفورماتور فشار قوی
اومدن به پشتیبانی بنده.
خلاصه از پل سراط (60 قدم مونده
به دفتر مدیر) رد شدیم و رسیدیم به خود جهنم دیدم به به چه خبره چنان پرید
بقل کرد سلام بر نخبه کرج حاج سینا گفتم سلام بر تو دیدم یه سری کتاب و
کتوب داد که بشین بخون و دوشنبه امتحان بده در سطح ناحیه ، گفتم برای چی
هست گفت نخبگان بسیج. گفتم والا من از 3 سالگی با بسیج رابطه ضد داشتم
چطور خودم عضو بسیج شدم و یادم نیست. بعد فکر کردم دیدم ماله مفت هست.
برگه هاش رو آتیش میزنیم خودمون رو شب رو پشت بوم گرم میکنیم. (کارتن خواب
خودتی d:). دیدم اصل قضیه یادمون رفته. موهای پریشون حاج سینا. خلاصه چنان
با سرعت فرار کردیم که نگو و نپرس. و الان سالم و سر حال اینجا در حال
نوشتن پایان این خاطره کمی جالب هستم.
+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 21:28  توسط اُسینـوس
|
سلام بر .... بعد از چند صد سال خواب زمستانی فکر کردم وقتش هست با قالب قدیمی شروع کنم. گفتم ثمی به سر و روی این بی صاحاب مورده بکشم. اگر دوست جدیدی هم هستی و تازه اومدی اول بگم که اسکل جد و آبادت هست برداشت بد از اسم وبلاگ نکن D:
(این قسمت آخری به دلیل خاطره های تلخ حذف شد)
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 17:16  توسط اُسینـوس
|
+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 15:47  توسط اُسینـوس
|
آقا هی بگید این ...... خنگ هستن ؟!!..
پاش که برسه خیلی هم غول میشن
همین امروز امتحان بود ؟!!.. 

حالا بگـیـد چی کار کرد این دانش آموز ایرانی ؟



۱۴۰ صفحه کتاب رو بطور کامل (کاملتر از خود کتاب) ورداشته نوشته روی یه میز تک نفره
(یا همون تک سرنشین " البته با موتور گازی اشتباه نگیرید) اون هم با خط نستعلیق شکسته !!!!!!!!!!!
اوج خنگولیت یه دانش آموز اینجا پیدا میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه <<<<< 



از روی همین ۱۴۰ صفحه کتاب روی میز و با تقلب و ....... هزار درد و زهره مار آقا اومده گرفته ۷۵/۰
( هفتاد و پنج صدم ) دیگه حالا فکر میکنید
تو کله این بجز گچ و سیمان و کمی ملات پی برج میلاد چیز دیگه ای هست
که اسمش رو بزاری مخ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 12:15  توسط اُسینـوس
|
داستان های باورنکردنی
** ابتدا برای درک بهتر مطلب فردی با خصوصیات زیر را فرض کنید : **
مواد لازم برای فرض کردن این موجود :
۱- یک دختر به پهنای بیل لودر مش غضنفر (البته حتما نباید لودر برای مش غضنفر باشه) 
۲- این دختر حدود ۳ تن وزن داشته باشه و یک عینک به کلفتی شاهنامه با شیشه های گرد
۳- فوق العاده ترسناک (مخصوصا خنده های شیطانیش)
حالا فرض کنید من بدبخت مجبور شدم برم گوشی فروشی این آدم یک گوشی بخرم
تــــــــــازه قسمت خوبش بود ؟؟؟!!!!!!
رفتیم تو مغازه : سلام مادر ۷۶۱۰ های SUPERNOVA شما چند هست ؟
یه دفعه دیدم 20 تن وزن رو بلند کرد و به من نگاه کردن ! (انگار تو چشمای مرگ نگاه میکنی)
(البته من چشمای مرگ رو 2-3 بار دیدم ! موقعی اومدم چند وقت پیش ازش قیمت بگیرم)
یه دفعه دیدم یه خنده وحشتناک کرد و گفت : این ها موکت هست
یه دفعه گفتم این چی میگه موکت چیه ؟
بعد فهمیدم آهان این ماکت رو میگه موکت
____________________-____________________
بعد بهش میگم دخترم این دوربینش فوکوس اتوماتیک داره ؟
میگه آره خروس اتوماتیک هم داره !
حالا شما ازش چه انتظاری دارید که گوشی فروشی زده ؟؟؟؟؟
حالا اگر در مورد این گوشی سوال داشتید بگید چون آخر از علاء الدین خریدمش
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:17  توسط اُسینـوس
|
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 13:1  توسط اُسینـوس
|
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 19:37  توسط اُسینـوس
|